شبنامه
تاریک خیابان و کرانه سوسو
خاموش چراغمان نهان د رپستو
گفتم که سحر...، کبوتر ِخسته زشب
میخواند بروی ِ بامِ ِمن پس کو، کو
اینجاشب است کتاب ِ من را بفرست
کژتاب خطوط ِ شب شکن رابفرست
من چراغ میخواهم و راهی باریک
لطفی کن و ازورای ِ میهن بفرست
دلمرده شدم از اینهمه غمگینی
نامد هنوز نسیم ِ آهنگینی
در این شب تنهایی ومهری برلب
حرفی میکند بردل ِ من سنگینی
شب تاب برای شب ما کافی نیست
اعجاز ستاره درد را شافی نیست
شب را به شررکشیدن آسانست لیک
هیهات که این کار به حرافًی نیست
بشنو که صدای ِ الحذرآمده است
هنگام سپیده ،شب زدرآمده است
تحذیر ِ من سوخته بیهوده مکن
زین پیکرم آتشی دگرآمده است
آنانکه سحررا بمن آموخته اند
چون شعله درون حجم شب سوخته اند
رفتندوگذشتندازین قطبی ِ شب
چشمم به ورودی ِ سحر دوخته اند
من خسته ازین شب پراز دلتنگی
جز سوگسرودم نَبوَد آهنگی
برخیز که بارنگ به پیشانی ِ شب
نقشی بزنیم به شیوه ی ارژنگی
۲۶|۰۴|۱۳۸۷
حسابدانی
ازین کویر
تابیابان ِ بعدی
یک فرسخ طاقت است و
بعد،
کشاله ی کوه و
آب به روایت ِ عباس .
ازین دَرای ِ دربدر
تابه هفت لنگ ِ گوشه ی ِ عراق
درجداره ی دجله ،
وتاب ِ زردابی ِ فرات
دراحمر ِ باغهای ِ بین النهرین
یک سیگارمانده است .
مانده است تا
رودخانه هابیایندو
بحساب آیند
درختها برویند و
بحساب آیند
مانده است تا آدمها
....آدمها
گاهی ببالندو
بحساب آیند
باآنکه ما
بی کتاب نبودیم اما
حدس می زنم
حساب نمی دانستیم
حتا
هندسه ی ِ ما
ترسیم ِ پاره خط ِ اَهرام
تامقابر ِ متبرک ِ سلاخهایمان بود
اعدادمان
کنارِ مردگان ِ مردادی
خفته اند
همچنان که من
درزاویه ای
کنار ِ ریاضیات ِ "حنیف "
21|04|1387
ازمن تا نم
نَمی نِمی چکد ازاین آسمان
نه می تپد ازین مفرغ ِ چشمه ها
قطره ای
نه نَمی شبانه
بربندهای ِ خیزرانی
نیالوده به نای ِ وناله
نه پیاله ای ، پیامی
شایدازیادبرده اند
قاصدکهای ِ زمینگیر
قانون ِ سفررا
-- خطر را –
سالهاست
بی پرده ترین پنجره ی اتاق هم
نرماواز ِ نسیم رانشنیده است
ماه را ابرگرفته است
و رخت وبار ِ خانه ای که دوستش دارم
غبار
صدای ِ باد می آید از ماهواره ها
باتندری لال
وابرهای ِ عقیمی
که گلهای ِ قالی
دستشان را ازبَر می خوانند .
10|04|87
شطرنجِ درغار
افتاده ام
نه زیروبالای ِ این بام
نظیر ِ شورابه ای سرخ
دردهلیز
که به یکی صدا
ثانیه وسال را
به گوش نشسته است
تنها یکصدا
صدای ِ من است که تکرارمیشود
گاهی خودم رابه در
به دیوار
به پندار میزنم
دارمیزنم خودم را
زیرِ همین قندیلهای ِ غار
بی اعتنا به آنچه خفاش میکند
فاش میکندمرا
که منم سکه ی ازرواج افتاده
واج افتاده ام
نه زیروبالای این بام
نظیر ِ افتادن حباب
باب ِ گفتگو بسته است
تنهاصدای ِ منست می چمد
چمدانم را برای "درختان حماسی " می بندم
بندم را بازکنید
تاببینم ازاین دریچه وروزنی
زنی را که اصنام
نام ِ تمام سنگها را می شناسد
بندبندم را
ازقیلوله ی شبکور
کورم اگر نبینم اینهمه ظلمات
ماتم نشسته درسیاهی ِ شطرنج
رنجم همین باروئی که ریخته است
وبی بیدقی
دقیقه ای
که بخواب ِ اصحاب ِ کهف رفته ام .
28|03|1387
آئین ِ آئینه ها
شکست آئینه ی روبرویم
و رویم هزارتکه برزمین
هرچند دیرودور
آمد که بیاید
درآئینه زار ِ من .
به آئین ِ زار ِ من
آمد که بیاید
پشتش رًدِ تازیانه ها
وپناهش
همین فلات ِ سوت وکور
هرچند دیرو دور
میاید آنکه
صورتم راندید
تفاضل ِ آئینه زار و
مقسوم ِ یک شکست
باضرب ِ تمام ِ بغض هادرسخن ام
باز عَفِن
بازعَفِن
بازهوای ِ وطنم
وای که چقدر میگیرد این هوای ِ سرم
چقدر سرم به هوا
سربه هوایی که شنیدی منم .
منم که آمدم که بیایی
ازکوچه هایی که از صدا تهیست
بی چهر ازمیان ِ هزارچهره ها
بیاکه آمدم که بیایی
هرچند دیرودور
نفس نفس میزنم .
می آیداو
یاآنکه من
به آنجا رسیده ام
شایدکه او
منست و
من
هزارزخم و
یک تنم .
20|03|1387
وجه مشترک ِ عوام خرمقدس وخرروشنفکر "خریت " است
ازقدیم گفتن یه سوزن بخودت بزن ویه جوالدوز به ماتحت همسایه ی ناتنی ات .
(البته طبق ِ اجماع ِ همه ی علما اعلی لله مقامهم اجمعین مستحب است زدن ِ
جوالدوز به قصد ِ قربت باشد نه غریب گزی ). ما این مدت هرچی دندون روی ِ
سیراب وشیردون ودیگر بخشهای ِ خصوصی وتعاونی امان گذاشتیم که از
سریال سروپا وبال ِ "شهریار" چیزی نگوئیم وازاظهار فضل ِ دوربمانیم و
حافظه ی صاحب مرده امان را به رخ ونیمرخ ِ کسی نمالیم . تا همین دیروز
برهمین نمط طاقت آوردیم اما دیگر طاقتمان جفت وتاق شد و بغتتاَ " مرا بسود
وبریخت هرچه دندان بود" وپس از آنکه سنگمان درصبر لعل نشد وخون ِ
جگر سیراب وشیردانمان را رنگین کرد ، مجبوریم به همه ی کسانیکه با
مویز وکشمش مزاجشان آشنا نیست وبایک کیش میایند وبا جیش میروند
وزود ذوق زده میشوند و"شهریار" را وارد ِ مخالف خوانیهای ِ خودمیکنند
ویکباره در PARS TV ارشمیدس آسا فریادمیکشند " یافتم یافتم " ،
یادآور بشویم که بصورت کٌربخوانند ( باآب ِ کٌر اشتباه نشود که حکمش
دیگراست ) : شیوه ی چشمت فریب ِ جنگ داشت | ماغلط کردیم و
صلح انگاشتیم .
ماجرا ازین قراراستکه آقای میبدی در PARS TV با هیجان وذوق زدگی
کال آنچنانی – چنانکه افتدودانی – اعلام کرد قصیده ای قدیمی از شاعرشهیر
شهریاردر دست است که با حدت وشدت تمام وبا دهانی که لهجه ندارد به
عمامه سالاری -زبانم لال -دهن کجی کرده است . باآنکه این قصیده فاقد ِ
"ماده ی تاریخ " – وایضاَ نرش- است ولی کشف شده است که زمان ِ
ارتکاب ِ قصیده سال 1358 اوج حرکت ِ حزب خلق مسلمان درتبریزکه
"شهریار" فکرکرد بوی کباب میاید ولی نیامد اما منقل وذغال خوبش
را تا نفس آخر بیادداشت ، در امتثال مریدانه ی مرجع تقلید مغضوب
آیت الله شریعتمداری بوده است.
آقای تورج نگهبان ِترانه سرا هم ، که ذوق از پیشانی اش میچکید ،
قصیده را باصدایی غرا خواند واز صنایع عجیب وبدایع غریب این
قصیده گفت و اجمعین نتیجه گرفتند که شهریار شاعر ِ پاچه خواری
که از هردستمالی برای مالش عضوتین بین الرجلین استفاده میکرد
نبوده است . ما هم گفتیم به به شهریار ،حبذا ، یاشاسون شهریار.
آخه خریت هم حدی داره ، این انکار وتحریف که بزرگتراز تحریفی
است که در سریال شهریار، کمال تبریزی مرتکب شده ، هرچند
کمال تبریزی تسخیراحمق را درمکتب حیاتبخش سردارسازندگی
آموخت وعوام کالانعام هرچه ازجام ِ جم پخش شود را طیبات میدانند
اما از روشنفکر کالحمار بعید بود که ازین همه آثار "گٌه " رین
شامه اش نوازش نیافته باشد.
تمامی اشعار ومدایح جناب شهریاربرای جنگ و ترسیم چگونگی
عبور عساکر اسلام از کربلای معلا برای آزادی قدس شریف ونابودی
صدام تکریتی ِ میشل عفلقی یزید و سلامتی تاانقلاب مهدی رهبران ناز
ما، کَانَهٌ امام حسین زمانند وقصیده ی غرایش باردیف " بسیج " درنماز
جمعه هنگام گسیل جوانان به تنورجنگ ِ تارفع فتنه درجهان ، ومهمراز
همه اظهارنظر تلویزیونی "شهریار" درباره ی بهترین شعری که درعمرش
شنیده است (خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ....) همه وهمه دم دستمالیست که
قسم حضرت عباس حضرات را باطل میکند . آقایان میبدی ونگهبان! ناشیانه
به کاهدان زدید کاش چراغی داشتید و گزیده تر کالا میبردید اسمشو حتا
مصادره ی مطلوب هم نمیشه گذاشت ، خاک برسرتان ، ازکمال تبریزی بعید
نیست که وظیفه خوار است وخوار ، ودر پس آئینه طوطی صفتش ساخته اند
ازبیسوادی ِشما دونفر به درو همسایه ها چی بگم ؟ بخصوص که همسایه
ناتنی هم باشه . میخواین این جوالدوز را فروکنم توی .... لااله الالله ...
مجری جان ! جان ِ مادرت کوتاه بیا
آدمیزادهم چه گرفتاریها که نداره ! بعداز 15 ساعت لاینقطع کارکردن ،
ازبانگ خروس ِ همسایه تا بوق سگ ِ خیابانی ، وقتی به خونه برمیگردی
از سر ِ عادت وبیحوصلگی ریموت کنترل را دستت میگیری وناخودآگاه
صفحه ی جام جم را بازمیکنی ومثل همیشه چهره هایی که به زور"چهره"
میشن را میبینی . چهره هایی که در"مثلث شیشه ای " متوازی الاضلاعند
وچهار ضلعی وشدیداَ چارچوبدار، یکیش مثل ِ همون سردار زارعی
فوق تخصص در سرکوب بدحجابی وکم حجابی و PHD در انداختن آفتابه
برگردن جوانان بخاک و خل خفته ی از رشت تاتهران که دریک عملیات
عبادی – سکسی فی الحال مشغول تهجد واعتکاف در یکی ازبازداشتگاههای
انسان سازهستند ،بود که بدلیل نیمه تمام ماندن طرح ِ مشعشع امنیت اجتماعی
سردار دیگری این بیرق را نگذاشت برزمین بیافتد حتا اگر این سردارهم
به راه سرداررشید زارعی برودباز هم سرداری دیگر این مسولیت الهی
را باخونین ومالین کردن تعداد قلیلی که سرجمع هفتاد میلیون بیشتر
نیستند ادامه خواهد داد.سردار که دائم در یک کلوزآپ ِ حاوی توهین وتهدید
چهره ی مبارکش به بینندگان همیشه حیران تحمیلا تقدیم میگردید، ظاهر
شد. به شیوه ی پالاندوزان مطلب را درزمیگیرم تا یک احساس قدیمی ام
را بگویم ( من ژنتیکی سانتی مانتالیستم ) . بقول علما کثرهم الله امثالهم
اجمعین ، غیبت نباشد و رویم به دیوار ، چراکه مجبورم یک احساس
رقت انگیزرا نسبت به همه ی مجریان جام جم دارم را بگویم .
جانم برایتان بگوید که ، دلم برای مجریان جام جم شدیداَ جزغاله است
طوریکه هیچوقت برای کارگران وکشاورزان ومعلمان و.... حتا نسوخته
است چه رسد به اینکه جزغاله بشود! چراکه همه ی اینها فقط نیروی
کارشان را میفروشند وکمتر وبیشتر (وقتی حکومت عدل اسلامیست
چه فرقی میکند ) قوت لایموتشان را ازاین فروش تحصیل میکنند وکفلمه
ولی خداییش یکبار" انواع " ( این کلمه انواع را با نگاه داروینی
نوشتم ) مجریانی که درجام جم درطول 24 ساعت ظاهرمیشوند
بادقت ببینید ، حیونیا خیلی رقت انگیزاند،چرا که آنان تنهانیروی کارشان
را نمیفروشند ، آنان همه چیزشان را درطَبَق ِ اختلاس چوب حراج زده اند
ومیفروشند، حتا هرچیزی که ذره ای آنان را به نوع انسان یاانسان نوعی
مشتبه ومنتسب میکندرا میفروشند .پرنسیپ وشخیصت ارزان ترین متاع
دراین بازار مکاره است تانانی بکف آرندو به ذلت بخورند.
تازه ! کاش همه ی مطلب این بود که گفتم شام غریبان رابگویم تا دلتان
ازسینه ی حبیب ابن مظاهرهم بیشتربسوزد ، اینکه یک رقابت تنگاتنگ
و هوو وار برای اینکه نانشان را به تولیدمثلشان ( این تولیدات معمولا