نهستای عزیزم
هوارا ابرگرفته است وچشمهایم را اشک . خوب که نگاه میکنم قاب خواب برای چشمهایم
بسیاربزرگ است . اگر بیم ام از تنگچشمی نبود همواره باندازه ی نیازی که بدیدن دارم ،
می گشودمشان . نه آنکه همچون مردمکان ابلهانی که چشمشان ،کار عقل واحساس را توامان
بعهده میگیرد، به هربرقی درخشان شود وبه هر زرقی شادمان .
دوست ندارم که به نیست انگاری ِ کافکایی ویا هدایتی خودمان متهم شوم ، وقتی جمله ی
بعدی را که کمی حکیمانه ! می نماید می نویسم ، که : هیچ چیز ی دراین جهان آنقدر ارزش
دیدن ندارد تا " همه تن چشم " شوم و" خیره " وخل به آن بنگرم .
گاهی که همه جا برایم تنگ و همه ی روز برایم تار و وهمه ی سازها " بدآهنگ " و همه ی
جانم درد وهمه ی تنم زخم و همه ی مرهم ها نمک وهمه ی لبها نیشخند ، دریک همذات
پنداری ِ ازنوع جهان سومیها با کاموی ِ بزرگ نومیدانه می اندیشم حالاکه درنسل ِ من
جوانمرگی بعنوان یک سنت لایتغیر که البته تبدیل وتحویل پذیرنیست ، ثیت شده است ، چرا
هنگامیکه نوبت بمن رسید تقدیر سنگ سیزیف را دربرابرم نهاد ، نهاد !؟ نه ! پرت کرد.
ومن باچشمهایی گشاده تر ازدهان زخمهایم ، هرروز و هرشب محکوم که چهره های تکراری
ببینم و طرفه آنکه حرفهای مکرر وذوقها ی ِ سطحی و شوقهای ِ بی دوام وخنده های ِ جلف و
گربه های ِ حقارت آلود وعشق های مدبرانه وارادت های ِ مذبوحانه وهوسهای مبتذل وآرزوهای ِ
کوتاه وآههای ِ دروغین وعقلهای ِ نزدیک بین وعقیده های ِ خودبین و عقده های ِ پراز گره های
کور و دوستی های ِ دورادور و.... شش جهتم را فراگرفته است .
آنقدر همه چیز تکراریست که فکرمیکنم حکیمی جون هراکلیت اشتباه میکرد که میگفت دریک
رودخانه دوبار نمیتوان شناکرد. شناتکراریست خدا تکراریست ودعاهای ِ مظطرم تکراریست و
میدانی که نیایشم ازآن ِ من نیست .
بدی ِ عمر ِ دراز تنها به این نیست که مثل جغد بنشینی و ویران شدن ِ نزدیکترین وعالی ترین و
حساس ترین وپراحساس ترین وعاشق ترین وپرشورترین ومغرورترین ودرعین حال فروتن ترین
نمادهای ِ هستی که نه موجودات ِ اثیری وازعالم هوَرقلیائی "وانچه کاندروهم ناید" ، بلکه آمیزه ای
ازگوشت وپوست وخون وپی وعصب واستخوان واندیشه واحساس ووسواس و درد ودیگرخواهی
وبی خویشی و باخویشاوندی ، تلفیقی از " حماء مسنون" (لجن بدبو ومانداب ) یا "صلصال
کاالفخار"(خاک رس سخت شده ازباران )و " نفخت فیه من روحی " ! شاهدباشی ، بلکه رنج ِ
سخت جانی به این است سگ جان شدن وسگدو زدن وبرای راحت ترزیستن دم جنباندن وبرای
گزیدن ِ قانونی ومدنی به لوئی پاستور متوسل شدن واز "چاله ی پاسکال " درآمدن ودرچاه ِ
جمکران خفتن و... " کنارِ مطبخ ارباب آنجا/ درآن خاک اره های ِ نرم خفتن /
چه لذت بخش ومطبوعست آنگاه / عزیزم گفتن و جانم شنفتن / ... ولی شلاق این دیگربلایست"
... وتحمل کردن ومحو ومدهوش ویترین وبندی ِ پروژکتور شدن ودرحمام سونای ِ لوس ومسخره
ی ِ صوفی بازیهای نمایشی وزاهدنمائیهای مثل ِ همیشه ریاکارانه و (ورژن ِپست مدرنیته اش )
تی ام ویوگا و عرفان ِ پائیلو کوئیلوئی و کاستاندایی و هندی ِ لایت ِ باطعم نعناع و هوهووعوعو
همهمه وکف وضعف و.... استخوان سبک کردن وروح را صیقل دادن ووجدان را آسوده کردن و
خفتن و خاستن وخواستن ودر برج العرب دبی هویت یافتن ودر کیش ، شخصیت داشتن وزرخرید
جل وشکم وزیرشکم شدن وقسط و عادت ماهیانه ی زندگی ِ تقسیطی و آش نذری و پارتی های
ابوالفضلی و شله وقیمه وجمعه های خاله خانباجی وجمله های حکیمانه ی صدتا یک غاز و
خریدکردن واز بکت وسارتر و مارکوزه و دریدا روسو و مونتسکیو فاکت آوردن ومصرف کردن
وتقلید کردن از مراجع عظام مستقردر حوزه های علمیه قم بارساله های عملیه ی حاوی آخرین
تکنیک با ترسیم لگاریتم طهارت با لولهنگ وتضمین درآوردن ِ صدای ِ مس درزمانی کوتاه
باآموزش ویژه ی ِ قوسهای نابهنگام دست از ابتدای مقعد، تاحوزه های فرهیخته ی رم شهر
بیدفاع با پیشگوئیهای ِ داموسی وکتابچه ی رایگان ِ فناوری فال بامقدمه ی حضرت آیت الله
عظمی لوئیجی .....و تولید مثلِ و رکوع وسجود وسقوط ... در دره ای پرازسنگلاخ وعقرب و
مار و کفتارو کرکس وموش وروباه ، که زندگی اش نام است .
چقدر سخت است بی باتو بودن، وقتی هوا را ابرگرفته است .
۱۰/۰۷/۱۳۸۷
پاچه ورمالیده های ایتالیا عینک عباس را درآوردند
عجب حکایت ِ غریبیه این حکایت ِ بعضی از جماعت منورالفکر ما ،که تا دوتا کار مثل آدمیزاد برای
خلایق ِ ازهمه جا بیخبرانجام میدن و ازحسن تصادف مقبول می افته وگمون میکنن منبعد اگه آروغ
هم بزنند همه سمعا وطاعتا باید با اظهار لحیه ی مثبت انگارانه به استقبال بروند و داریه وتنبک
بیارن و شادی کنن ودرنقد وتقریظ های متعارف " نون قرض میدم ، نون قرض بده " قلم فرسوده کنن
که اگه غیر ازین باشه همه هنرناشناسان ِ ازهمه جا بیخبرند وحسودانی هستن که برج عاج امثال
عباس آقا را چش ندارن ببینن .
یادش بخیر ، سالها بود که دیگه از کتابهای ِ "دیده و دِماغ ازمنظرحافظ " به روایت اصغرآقا کله پز،
" دل و جگر درنگاه حافظ " به تصحیح اکبر آقا جگرکی ، و" خط عذار بر َسبیل ِ حافظ " باشرح
لغات مغلق وتوضیح اصطلاحات ِ اسمال سبیل ، باجلدهای ِ نفیس وکاغذهای ِ فاخر درحوزه ی چاپ
ونشر خبری نبود که الحمدالله سروکله ی حافظ ِ "شیرین " ! سخن به کوشش کیارستمی پیداشد و
ظاهرا دریک پروسه ی شدیدا نارسیسیستی ، خوش خوشانش شدو پشت بندش سعدی راهم بی کوشش
چاپید ! معلومه دیگه آدمی که پاشو توی هرکفشی بکنه پاهاش قارچ میگیره وبویناک میشه و "شیرین"
اش تلخ . ما بااینکه سفات سینمای ِ اندیشه را نداریم ولی چون مبتلا به مازوخیسم بدخیم هستیم وعادت
داریم هرنوشته مزخرف را بخوانیم وهرفیلم مزخرف تر را ببینیم ، شانس آنرا داشتیم که فیلم
"شیرین" را نبینیم ولی آنچه از این شاهکارخواندیم فهمیدیم یک هاله ی نوری هم احتمالا دور سر
عباس آقا هست ولی هنوز فرصت پیدا نکرده اعلام کنه ، این را همینجوری کتره ای نمیگم بلکه
چون مدتیست عباس آقا روی پیشانی من ومثل من کلمه ی " اسگل "را حک شده میبینه بیشترتشجیع
شد که کاری بکنه کارستون ! حتا اونایی که همیشه بخاطرشون فیلم میساخت هم نفهمیدن ، شایدهم
فهمیدن ! واسه همین گفتن پول بلیطو پس بده ، واسه همین عینک ِ دودی ات را از پات (ببخشید) از
چشمت درآوردن ، ومن تونستم برای اولین بار ترا لخت (ببخشید) ترا بدون عینک ببینم .
شانس آوردی که به دانشگاه کلمبیا دعوت نشدی ، ترسم ازاین بود که به درآوردن عینکت اکتفانکنند.
خرهای جهان متحول شوید
ازخدا پنهان نیست وازشما که مثل ِ من ازداشتن حافظه ی تاریخی رنج میبرید چه پنهان ، قریب ِ سی
سال ِ پیش ، بر امت همیشه درجهل و بخاک و خل خفته ی ما مبرهن ومسجل وصدالبته محرز شد که
" اقتصاد مال ِ درازگوش است " ومومن (العیاذ بالله ) باید ازاین جیفه ی دنیا که اسمش را اقتصاد
گذاشتند پرهیز کند که " حب الدنیا راس الکل الخطیئه " .
رویم به دیوار ، نتیجه گیری منطقی – حوزوی ! از افاضات فوق این میشود که : هرکس بدنبال
اقتصاد و تامین معاش برایبهتر زندگی کردن برود – بی بلا نسبت – نسبتی سببی یانسبی باجناب
خردارد .
نباید ازنظر دور داشت چون امت ما سالیان ِ سال مقلد بود وهست ، وتقلید رکن ِ رکین و اصل ِ اصیل
از دین ِ مبین ِ حوزوی محسوب میشد و علی ایًحالن میشود وجز شکلک درآوردن و ادا واطوار ،
طریق ِ دیگری برای رسیدن به ایمان نمیداند ، لذا گوشه ی قبایش غمگین شد که چرا ازاوج ِ شنگی ِ
"میمونی "به حضیض ِ منگی ِ "خری " سقوط کرده است ، به سه تکبیر قرارشد دیگر به اقتصاد
نیاندیشد . مگر علما اعلی الله مقامهم اجمعین به اقتصاد می اندیشند که امت چنین کنند هرچند علما بی
آنکه کارکنند وزحمتی بکشند بمدد همین بی اعتنایی به جیفه ی دنیا همه چیز برایشان به وفور
مهیاست که از غیب برایشان میرسد ولی امت فقط باید کارکند و هوا بخورد و کف بری.....
که در حدیث آمده است : اَلعمل الحِمار والاکل الیابو ! که بکمک فرهنگ المعجم المفهرس فهیدم
معنی اش همان " کارکردن خر و خوردن یابو"ی ِ خودمان است .
با اینکه تئوری " مالتوس " ملحد را دراین سرزمین آزمودند بلکه با کم کردن جمعیت وازبین بردن
حرث ونسل بتوانند جوابگوی شکم علما باشند بازهم نتوانستند لذا بعداز همه ی این آزمون وخطاها
وتکثیر محصول مشترک میمون والاغ ، بنا شد تحولی در اقتصاد که صدالبته مال ِ خراست ،
صورت گیرد . حالا چه شد " مال " خر بچشم تنگ علما (ایدالله جمیعا ) آمده است حکایت ِ دیگری
است که اصلن ربطی به عدم ِ تناسب ِ نیروی کار وابزارتولید و مواداولیه ، با شکمبه ی هرروز
گرسنه تراز پیش و پرناشدنی علما ندارد .فعلن فقط گوش بفرمان کارکنید ، یابوها گرسنه اند.
وگرنه :
گوش خر بفروش ودیگر گوش خر کاین مطالب را نیابد گوش خر.
تلویزیون – اخبار – مبطلات روزه
امام جمعه شیراز : رویت زیبارویان ِ اخبارگو و هنرپیشه ی سریالها در تلویزیون ، روزه را باطل
میکند . مردان ِ روزه دار از دیدن اخبار پرهیزکنند .
استفتاء : حضرت آیت الله ... همانگونه که در فتاوی اکثر علمای کبار (کثرالله امثالهم ) آمده است ،
یکی از مبطلات روزه ، دید زدن ِ اخبار از تلویزیون وچشم چرانی به قصد شنیدن خبر است حالا که
مخبران تلویزیون بعضی زیبا روی هستند اگر بچشم ِ کسی مخبری زیبا روی نباشد ، میتواند نگاه کند
ویا اگر بنظرش زیبا روبود ، میتواند صدای ِ مخبر را بشنود باعلم براینکه باصدا به گناه نمی افتد و
اساسا تفاوت این حکم باحکم " تا ختنه گاه " که مختص ایام صیام است چیست ؟
جواب : بسمه تعالی شانه ، ظن غالب براین است که مِن باب ِ َاحوط ِ واجب ،نگاه نشود وصدا شنیده
نشود حتا اگر ریب ِ اثم متصور نباشد . به زبان ساده تر ما که المنه لله آیت الله ایم و اهل َورع و
تقوی ، هربار که اخبار گو و هنرپیشه ها رادر چادر و چاقچور می بینیم ، واجب الغسل میشویم
چه رسد به عوام کالانعام که مقلد مایند لذا عندالاقتضا صدای مخبر زن هم ازمبطلات روزه است .
درباب مسئله ی دویم : اسلام عزیز ساخته وپرداخته ی حوزه های عظیم الشان علمیه ، فکر همه چیز
را کرده است . مثلن مومنی روزه میگیرد همانگونه که گرسنه وتشنه میشود ومیل به اطعمه
واشربه پیدا میکند ، میل به جماع هم پیدا میکند . دراینجا علمای اسلام (مد ظلهم العالی واکثرهم
لایعقلون ) فکورانه به فکر جلوگیری ازانحراف ِ مومن روزه دارمیشوند که به گناه نیافتد لذا
" تا ختنه گاه " را مجاز میشمارند .
بهمین منظور "فاکران" ودیگر ترتیب دهندگان باآنکه اجمعین درحال ِ جماعند ، از خط قرمز فقاهت
که همانا "ختنه گاه " باشدعبور نمیکنند . اما حکم مخبر چیز دیگریست . د یدن روی هنرپیشه های
زیبارو واخبارگویان بی بلا تشبیه حکم عبور از"ختنه گاه " را دارد . والسلام .
دکتر کردان بانی و موسس دانشگاه آکسفورد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صدمدرس شد
اصلن درست نیست که مردی متواضع وماخوذ به حیاء را وادارکنید که حتمن از نبوغش بگوید و
اینکه ازکودکی چه استعددهایی داشته است وچه کارها که نکرده است یا کرده است . هرچند بعضی
از اسناد در دادسرای ِ ساری درقبل از انقلاب گواهی میدهند " کرده است " ! برای همین این مهم را
بعهده گرفته ام تاحقی از این مرد فروتن که تمام تهمتها را بجان خرید ولب به گلایه وشکوه نگشود
وحتا کاغذپاره ی دکترا را وقتی فهمید جعلی است پاره کرد تاهمه بدانند که نبوغ بسته به کاغذپاره
نیست ، ضایع نگردد بقول شاعر اهل ترکیه !
خوشترآن باشد که سر دلبران گفته آید درحدیث دیگران
در دهه ی 1950 ترسائی که هنوز کودکی بیش نبود پس ازکشف نبوغ واستعداد شگفت انگیزش
توسط ایادی اینتلیجنت سرویس وسازمان M6 واسکاتلندیارد، طی دعوتنامه ای محرمانه که
همسایه شمالی (شورویها ) باخبر نشوند ودر یک طی الارض طاقت فرسا به بلاد کفروزندقه
انگلیس رسید ولدی الورود کلنگ ساختمان جدید آکسفورد درهمان محوطه با دستان نحیف اش
بزمین زده شد. پس از چندی بدلیل کشف ناشدگی کامل سرخورده ، عزلت اختیار کرد ومدام
این بیت را زمزمه میکرد:
ازقیل وقال ِ مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
او دیگر جوانی برومند ورشید شده بود وپس از بازگشت به مام میهن داستان کهنه ی یوسف وزلیخا
درشهر ساری دریک غروب بهاری ودر انبوه عطرهای بهارنارنج تکرارشد . با این تفاوت که بجای
اینکه پیراهن این جوان پرهیزکارپاره شود ، بخش خصوصی زلیخا آسیب دید وپرونده ای قطور و
ناجوانمردانه برای ازبین بردن این استعدادبی بدیل ونبوغ بی نظیر تشکیل شد.که بکوری چشم
دشمنان ومعاندین با پیروزی جهل برظلم درسال 1357 خورشیدی ، توطئه بشکست کامل مواجه شد
وقهرمان ما بعنوان مظلوم ترین زندانی سیاسی بردستان امت ازهمه چیز بی خبر قرارگرفت . بیت :
ماه کنعانی ِ من ، مسند ِ مصر آن ِ توشد وقت ِ آنست که بدرود کنی زندان را
وبعداز انقلاب شکوهمند هم قهرمان ما چون تمام نبوغش یکجا قلمبه شده بود ودرسالیان
قبل جایی برای سرریز نمی یافت ، مدارج ترقی را چند پله یکی بگویم باورکنید ؟! طی کرد
وسالها بعنوان یکی از اساتید دانشگاه به تدریس اشتغال داشت وشاگردان زیادی ازمحضر
پرفیض اش مستفیض شدند . اگر جاسبی میگوید لیسانس وحتی فوق دیپلم ندارد بخودش مربوط
است ، اگر نماینده ی مجلس میگوید مدارک اش جعلی است واگر آکسفورد میگوید مابه او
دکترا ندادیم بخودشان مربوط است . همین که توانست قریب سی سال دربالاترین اشل های
دولتی گمارده شود این فراست وذکاوت و نبوغی بالا نمیخواهد ؟ از اینها گذشته اصلن ثابت
کنید اوبنیانگذار آکسفورد نبوده است من مدعی ام بوده است . پس خجالت بکشید و دکترای
این زبان بسته را پس بدهید
15/.6/1387
رَوَنده
خیابانها را گشته ام
مثل غباری که بیابان را
داغ ِ آفتاب و
دانه ی شبنم
پشت وپهلوهام
وبیصدا
ریشه هایم را درآوردند
- درآوردم –
وطرفه اینکه
به بادتکیه میکنم
به باد می بالم
به بادمیروم
- وبه روایتی رفته ام –
ودر هَروَله ی واژه وبرگ
عابری خسته میشوم
ومیروم
باعصایی
که با نیل بیگانه است
باصدایی .
بیابانهای ِ نرفته ام
بیشمارند
سیناهای ِ ندیده ام
وطور
که بطور عجیبی بی بارقه است
با افعی هایی که عصا بلعیده اند
وشهر
" َوَلله که بی تومرا حبس میشود"
بگذار رَوَنده باشم
که اینجا
جای ِ ریشه کردن نیست .
18/06/1387
دستار ِ کفتار
بر بام ِ روآندا
تابافه ی طنابهای دارفور
اینجا
مقصدالراس تابیدن است
ازگل های جداشده ازشاخه
شاخه های جداشده شده ازساقه
ساقه های جداشده ازریشه
میتوان فهمید
پروانه های سیاه
برایشان فرقی نمیکند
کدام شقایق ِ بی نام ونشان
یادگار
تلخشوره های ِ
هزاروسیصدوخاورانند
"سال باد"
"سال اشک "
سال اعتیاد کفتار
به خون ِ آدمی
وگشودن ِ دستار
سیاهی آسمان
دربال ِ کرکسها
وبستن ِ دستار
ووضوی ِ ازمرافق
وسجده ی ابلیس
برداس ِ شهریوری
سالی که
خاک را باد میبرد
ونام ها را یاد
اگر خورشید
قصه ی خاوران را نمیدانست .
09/06/1387
نهستای عزیزم
همیشه چهره ات از یادم میرود نمی دانم اشکال از حافظه ی من است یا چهره ی فرّار و گریزنده ی تو با اینکه همین دیشب همدیگر را دیدیم وتا سپیده دم بی آنکه خواب را به چشمانمان راه دهیم گپ و گفتگو کردیم باز چهره ات از یادم رفته است . حتا جزییات اینکه چه پوشیده بودی و با چه حرفم خندیدی و به چه حرفم اخم کردی یادم هست. و یادم هست که من مبهوت و مات مینشستم و نگاه به دهانت میکردم که بسته بود. ولی حرف میزدی و انگشت اشاره ات را روی پیشانی چسباندی و علامت تعجب کشیدی و بعد گفتی معلومه کجا سیر میکنی؟ فهمیدی چه گفتم؟ انگار حواس ات به من نیست! و من که از زیر باران کلماتی که بر من میبارید ناگهان زیر چتر انگشت تو آمدم و فهمیدم که هیچ چیز نفهیدم و همین اعتراف پنهانی ام باعث خنده های آشکارترتوشد ومن ازاینکه درآن نیمه شب همسایه ها از صدای خنده های بی مهابای تو بیدار شوند و اعتراض کنند به تو هشدار میدادم و تو بلندتر از قبل میخندیدی و من نگران تر از قبل میشدم عجیب بود که کسی بیدار نمیشد؟! و یا لحظه ایی که من از همه چیز و همه کس شکایت میکردم و تو بی صدا نگاهم می کردی و من با عصبانیت بیشتر حرف میزدم و دستهایم را به هر سوی پرت میکردم ، مشت میکردم میکوبیدم و سبابه ام را به عنوان تهدید نشانت میدادم ، از زمین پیر میگفتم که چرا اینهمه آدم را در این ده ها هزار سال بلعیده است و باز میبلعد و خودش به عمر خاکی اش ادامه میدهد و از اسمان میگفتم که چرا باید به ریش ما برای قصه ی کوتاه زندگی در زمین مان بخندد و همواره برای بلعیده شدن انسان با شعور ، توسط زمین بی شعور نظاره گری بیش نبوده است و تو با اخمی به لبخند آغشته و لطفی به عتاب آلوده ، لجبازی هایم را میفهمیدی و آرامم میکردی . حتا شعر رندانه ی حافظ را که برایت خواندم یادم هست :
پیرماگفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک ِ خطا پوشش باد !
تمام جزییات یادم هست جز چهره ی کلی تو . شاید باور نکنی آنموقعی که روبروی تو نیز نشسته ام چهره ات را به یاد نمی اورم ، ولی هستی. حتا حال که روبرویم نیستی بیشتر هستی تا ان هنگام که با همیم . وقتی که با همیم ، چنان در همیم که نمیدانم تو کدامی و من کی ام ولی وقتی نیستی، چه میگویم؟! پاک قاطی کرده ام .به من بگو که چکار کنم که چهره ات در یادم بماند.
31/05/1387
ایام المکرر
دوباره شب
دوباره دو چشم بیدار
پنجره های نیمه باز
در ،
دیوار
سیگار پشت سیگار
میخواهم بنویسم
روی دیوار سنگی
شیشه
- که منم -
و روی شب
ستاره
- که تویی –
و حوالی انتظار
که از نوشتن بی نیاز است .
هر چند بزعم من
فردا هم روز دیگری نیست
اما شب
شب دیگری است
3/6/۸۷
جانِ مولا ، بی خیال
تا به کی گویم که ای مهروی* زیبا،بی خیال
گشته ای وردِ زبانِ خلق دنیا ، بی خیال
درس ِ ملا جز دروغ و جز فریبی بیش نیست
هر چه آموخته ایی درس ز ملا ، بی خیال
دعوی ات حل تمام مشکلات عالم است
روی تو کافیست اینجا سنگ ِ پاها،بی خیال
بگذر از اسب جهان و رهبرش را وِلِلش
قاچ زین محکم بگیر و اسب ها را، بی خیال
ای که نافت را بریدند این چنین با صد دروغ
یک کمی کمتر،..یواش و...ای بابا، بی خیال
فرض کن ما هم دروغهای تو را باور کنیم
این همه رنگ و ریا را،جانِ مولا، بی خیال
محو ایران را کمربستی تو ،اسراییل کجاست؟!
تِرمالی بر در ِ جمشید و دارا؟!بی خیال
خوب میدانی که دستت را بخوبی خوانده اند
دست بردار از سر ِ ایران و از ما ، بی خیال
1-میتوانید بجایِ "مهروی" که خوانشهای متعدد و مضر و نانجیب دارد "محمود" بگذارید که نوع احمدی نژادش اصیل تر و نجیب تر است و به صواب.
گلوبالیزیشن و فرافکنی های سکسی - عبادی
وزیر نفت و گاز و بخارات معده:افزایش قیمت ِفراوده ها و سوختهای فسیلی منحصر به ایران نیست.در همه ی جای دنیا گران شده است.
وزیر بازرگانی و پفک نمکی! :گران شدن برنج و غلات مربوط به بحران جهانی است.و ربطی به مدیریت شکوهمند مان ندارد.
وزیر برق و خاموشی:رایانه های ما شاهدند ما یارانه ی بسیاری میپردازیم تا نرخ برق افزایش نیابد ولی هم نرخ افزایش یافت و هم خاموشی ولی الحمدالله یارانه را توانستیم کاهش دهیم . با اینهمه این افزایش ربطی به نظر کرده های این سرزمین الهی ندارد ، بحران گرانی برق جهانی است.
وزیر مسکن و بنگاه های معاملای ملکی : قیمت جهانی مصالح و بخصوص آهن افزابش یافته است با اینحال ما توانستیم به مدد امدادهای غیبی قیمتها را کنترل کنیم و از افزایش هزار درصدی جلوگیری نماییم. شعارمان همواره " برج سازان جهان متحد شوید" است . این بهترین راهبرد برای ساخت مسکن ِمساکین و بی خانمانهاست.
وزیر پست و ارتباطات و استراق سمع: ما با اینهمه خدمات که برای مشترکین انجام میدهیم هنوز نرخ خدمات ما نسبت به بحران جهانی ارتباطات پایین است.
وزارت ارشاد و سانسور : علیرغم اینکه سرانه ی مطالعه ی ایرانیان سی ثانیه است ما توانستیم نرخ کاغذ را ارزان نگاه داریم و با قطع نمودن سهمیه ی کاغذ سهم به سزایی در کاهش سود داشته ایم و نرخ سرانه ی مطالعه را المنه لله پایین اورده ایم . با اینحال افزایش هزینه های کاغذ و چاپ در همه جای جهان صورت گرفته است.
جراید :امام جمعه ی زنجان : ماجرای دانشگاه زنجان و تعرض معاونت دانشگاه به دختر دانشجو شرم آور بود ولی قاطبه ی امت همیشه در صحنه میدانند که این مسئله جهانی است و متاسفانه در همه ی دنیا اتفاق می افتد.
30/05/1387
نهستای ِ عزیزم
غروب را زیج نشسته ام و افتاب را که رخت سرخ به تن کرده است
نگاه می کنم. گاهی خودخواهانه فکر می کنم هیچ کسی به اندازه ی
من از زیبایی لذت نمی برد بخصوص زیبایهایی که غم اندود هم باشند
نه از ان جهت که هر چیز غمگینی زیباست بلکه از ان روی که در
پستو های هر چیز زیبایی غمی که " اینجایی " نیست ، نهفته است
غروب هم از تبار زیبایی های غمگین است.خلافامد ِ همه ی
زیبایی هایی که صوری اند. خود بنیاد و بقول قدما قائم به ذات نیستند
"از بی خودی" زیبا شدند ، بیخود زیبا شدند ،الکی به مدد تنالیته های
حاصل پروژکتور و کنتراسهای رنگ و لعاب ،می درخشند ، قشنگند،
خوشگلند اما زیبا نیستند زیبایی چیز دیگری است ، گویی جنس اش ،
نوع اش ، فصل اش،و خلاصه اب و گلش تافته ی عالمی دیگر و
بافته ی جهانی برتر است. بی انکه بخواهم جنگ سرد! الفاظ راه
بیاندازم، اگر تنها به نوع ادای صوتی واژه ی زیبا – قشنگ
و خوشگل دقت کنیم و پس از بیان هر سه واژه حتا طول موجها
و بسامد موجود در این سه واژه جایگاه ناخوداگاه ِ هر سه را
مشخص می کند . مانایی و جاودانگی زایا و پویا به و تعبیری
از تاویل و مبرا از بازی های هرمنوتیک با واژه ی زیبایی
عجین است.همانقدر که در قشنگی میرایی و سترونی ،
"با صد هزار جلوه برون امدن" تا "با صد هزار دیده تا
تماشا شدن" و خلاصه اسیر حالِ ِ خوش و ناخوش ِ
زمانه و بندی ِ "مد" و "آلامد" و "د ِ مده ی " روزگار
هست.
گاهی هم فکر می کنم (من چقدر فکر می کنم؟امیدوارم
دچار دعوی دکارتی نشوم!!)داشتم چه می گفتم؟ آهان!
گاهی فکر می کنم در ازمنه ی دور که بشر از اسطوره
(myth) خارج شد و به تاریخ (History) روی اورد
همواره زیبایی ها جایگاهشان را تا امروز حفظ کرده اند
و دستخوش تطور و تحول و سلیقه و ذائقه نشده اند
برهمن برخورداری را به سخره گرفت وبودا "نیروانا "
را ساخت تاازآنچه که "هست" بگریزد وبه نمیدانم کجا
برود ، ومسیح ، خدا را تجسد بخشیدتا بشری که مغزش
درچشمش هست باورکند روز ِ داوری را ، ومحمد مذهب
را چونان سقراط که فلسفه را ازآسمان بزمین کشاند ، به
زمین آوردتا به بشرچارپولی ِ دلال صفت ِ واسطه پرست
بفهماند که بین تووخدا هیچ واسطه ای نیست "راه "
را نمایاندیم پس بروید . چه شگفت انگیز است که در زبان
محمد "مذهب "، معنای "راه " میدهد نه بیش ازین !
داشتم چه میگفتم ؟ ...آیا درمشام برهمن عطرعنبر ودردیده ی
بودا، دود ِعود ودرسینه ی مسیح گل مریم وبرسفره ی سقراط
جامهایی پرازشهدوشکر ودردل ِ محمد گل ِ سرخ ، همانقدر
زیباو دلنشین بود که ما دراین عصر وپس ازاین همه فاصله ی
ناگزیر تاریخی واقلیمی احساس میکنیم ؟
مگرمیشود برهمن ، ازسوزاندن فضولات گاوهای مقدس
برای عطرآگین کردن ِ معابدش استفاده کند وبودا از بقایای
ریاضت های ِ بیهوده ی ِ مردمانی همه عبث ؟ مگرمیشود
مسیح تاج ِ خار را که برسرش نهادند برتر از مریمی بداند
که درسینه اش روئیده است وسقراط شوکران را از شهد
تمیزندهد و محمد در صحرایی همه کویر، گل سرخ را
نگهبان نباشد ؟ ودر شنزارهای حجاز ، "زقوم " بپرورد؟
زیبائی ، مشمول مرور ِ زمان نمیشود، تابع تاریخ نیست
وورق خوردن ِ تقویم نقشی در اقبال و ادبار ِ آن ندارد.
یکی دیگر ازویژگیهای ِ زیبائی ، درتملک کسی درنیامدن
آنست ، همه ی آدمها، ازدارا و نداروبرنا وپیر و زن ومرد
بهره ایی به فراخور ِ نگاهشان ازآن میبرند.
غروب وموج درموج ِدریا ویا وزش نسیم درگندمزار ویا
کودکی که می خندد ویا شب وستاره های کویر و رودی
که ازخروشانی ، قصدش گم است و مقصدش پیدا ، ویا
لبخند ژکوند ِ داوینچی وگل آفتابگردان ِ ونگوک و شور ِ
مولوی وش و غم ِ حافظ وار ، همه و همه درمالکیت ِ
هیچ توانگر و ناتوانی در نمی آید ، نه راکفلر واوناسیس
و بیل گیتس و نه چون منی که عقل معاش ندارم .
اما همه ی چیزهایی که قشنگند ، خوشگلند، حتمادرتملک
کسی و ناکسی است ! پونتیاک وپرادو و بنز وبز وپزواسب
نژاد ِ اصیل و مدرنترین ویلاها و برجها ، همه قشنگند ،
خوشگلند ، چرا که از آخرین دستاوردهای ِ تکنووژی برای
اینکه بازار را تسخیرکنند و رقیب را بشکنند بهره ی وافر
برده اند ، چه کنم که مالکیت بردار است ، و رقابت که نه
جنگ وپشت هم اندازی و سالوس وحقه بازی حذف وقتل
و........ رایج تا درتملک آید .
این مثال برای همه ی چیزهایی که قشنگند ، صادق است
وحسرت برای کسانی که حس مالکیت شان ارضاء و آتش
آن اطفاء نشده است ، ماندگار.
اما زیبایی ازآن ِ من است ونیست ، ازآن همه هست ونیست
این همه را گفتم که بگویم نهستای ِ عزیزم ،
بسیار بسیار بسیار زیبائی .
10/ 05/1387
اِنتروپی
من تبم
تنم مذاب
و به سرم که می جوشد اطمینانی نیست
و دلم به جوانی دلخوش است
اب چشمم بخار
و رد ِ نمک روی گونه هایم
یک امروز خدا را
از روی من بگذر
بگذار که باز هم
میان ِ من و تو
قانون ِ تبادل گرما
داوری کند
... هنوز
جا برای جابجایی ِ نسیم هست
21/05/1387

